|
|
|
|
|
بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ● فرگر د سرآمدان ●● ــ بخش سوم ـــ●
بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ - فرگرد سرآمدان
( بخش سوم )
مجموعه مقاله ای در باب فرودسی به قلم
همراه با مصاحبه ای با استاد خالقی مطلق ودیدگاه ایشان در مورد " شاهنامه ی فردوسی " با سلام در فرگرد امروز به نقش سرآمدان در فرگرد سرآمدان از دیدگاه ارد بزرگ خواهیم پرداخت میدانید که همواره در طول تاریخ زندگی بشر افرادی وجود دارند که در زندگی دیگر انسانها نقشی به سزا را بازی میکنند این افرا د در فرگردهای ارد بزرگ نیز با نامهائی چون • ۱-سرپرست •۲- پیشوا •۳- مردان و زنان کهن •۴- برآزندگان •۵- اسطوره •۶- فرمانروا •۷- ریش سفید •۸- سرآمدان •۹-اندیشمندان •۱۰- وسرانجام آموزگاران. وچون دقت کنیم خواهیم دید که این افراد بااینکه خود از جمله افرادی هستند که چون ما یک زندگی معمولی داشته ودر میان خود ما می زیسته اند
و آنچه همواره کسی را ازکسی مجزا ومتفاوت میکند نگاه واندیشه و اعمالی ست که هرشخص در زندگی خویش پیش گرفته و بواسطه ی آن
زندگی خود را پایه گذاری کردهوبه روش وآئین وشکل اندیشه های خود بنای
یک هستی خوب یا بد برا برای خودواطرافیان خویش می سازد .
در ؛ فرگرد سرآمدان؛ نیز ما با نوعی ازاین گونه افراد روبرو هستیم که در راه زندگی خودصرفنظر از زندگی شخصی وفردی خویش دردیگر مسائل زندگی
چون کشور ومیهن نیزخدمتگزار جامعه ی خویش بوده اند
وبا افکار واعمال وایده واندیشه های خود نامی ازخویش برجا نهاده وتا همیشه زندگی با نام نیکز آنان یاد میشود
وازاین گروه میتوان (شاعران ونویسندگان نامی) را برشمرد وبه تفضیل از هریک سخن
گفت ولی به جهت آنکه بحث فرگرد ها طولانی نگردد به یکی دونمونه اکتفا میکنیم
ودر جای آن از اشعار این شاعران نامدارن که در اندیشه وتفکر نیز سرآمد دوران خود و همچنین دوران کنونی بوده اند, وهموا ره نیز
دست نوشته ها وکتب ایشان در خدمت بشریت بوده یاد خواهیم نمود.
از جمله آثار ی که میتوان از آن نامبرد شاهنامه ی فردوسی ست و آنچه بر سر افرادافسانه های او می آ ید
وانچه در رخدادهای شاهنامه میگذرد واعمالی که پادشاهان وجنگجویان و.. در طی سفرنامه ی زندگی خود در شاهنامه انجام میدهند هریک بگونه ای درتاریخ بوده یا به همان شکل با کمابیش تغییراتی اتفاق افتاده است
من گاه فکر میکنم که شاید، (البته اگر دقت کنیم) ، در میان نویسندگان وشاعران افرادی را خواهیم دید که گوئی با نوشته
واشعار خویش پیش بینی آینده ی خود ودیگران را کرده اند
اما اینکه تا چه حدودی براین امر آگاهی داشته اند چیزی ست که بر ما مشخص نیست ودر بعضی اشعار چون اشعار ؛ حافظ مولانا و شمس تبریزی وخیام ؛
... گاه به اشعاری برمیخورم که ازاین امر حکایتی دارد . وعلت اینکه اینگونه فکر میکنم این است که بسیاری از انچه سروده اند یا درهمان دوراناتفاق می افتاده ویا در آینده ای نه چندان دور به حقیتی
مبدل گردیده است
وگاه نیز سندیتی بر آینده وآیندگان گردیده است که (بحث قاره ها در شاهنامه ی فردوسی)
نیز نمونه ا ی بر این مضمون می باشد ¤¤¤¤¤¤¤¤¤ درعین حال ازنگاه من دنیاى واژه ها ، تنها پناه شاعران ونویسندگان است ( قلم ایشان) تنها بیانگرعواطف واحساسات درونیست ,که با سرودن شعری ، نه تنها معنا واحساس بدرون خود شاعر برمی گردد
بلکه بر دیگری نیز اثر شایان خواهد گذاشت.
سرآمدان در طول زندگی خود همواره همه ی احساس واندیشه خود را در دایره صفا وصداقت خود ریخته وبا دیگران شریک گشته و میشوند
واگرچه دیدگاه بسیار حساس و ظریف وهمچنین احساس بسیار لطیف وحساسی را نیزدارا هستند که قادرند همه آنچه را دردل دارند
درقالب کلمات ریخته وآنرا دراختیار همگان قرار دهند اما تفاوت آنان این
است کههرگز بفکر پنهانکاری احساس واندیشه ی خود نباشند
( چراکه اگر جز این بود شاهکارهای بسیار بزرگ دنیا خلق نمیشد. )!
هموا ره« قلم »گویاترین کلام احساسی شاعران ونویسندگان است
تا بدین وسیله بیانگر احساس خویش بوده وپیامی را
نیز به مخاطب شعر خود برسانند :
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گاه باید ... گاه باید رنگین کمان بود درنگاه نور گاه یک قلم بر چهره ورق گاه تصویری با نقش یک لبخند گاه ایستاده در متن منظره ای گاه گامهائی در راه گاه نشسته آرام در کنار چشمه ای اما... در راه زندگی همواره پس از سکون در حرکت همیشه پس از نقطه باز بر سر خط ... زیستن را باید سرود به واژه های نو بودن را بایست زندگی بخشید در حرکتی خطی ..امضائی..عکسی لبخندی..واژه ای ... می بایست زندگی و طبیعت را به نقش حضور خویش عادت داد بودن را باید بود زیستن را باید زیست چون جوانه های سبز بر درخت زندگی ...بهار در راه است بهار درون خویش را پیدا کنجمعه 10 خرداد1387 فرزانه شیدا ¤¤¤¤¤¤ ازاین نظر،میتوان گفت که آنچه قلم عنوان میکند ، گویای درون فقط شاعر نیست
اگرچه احساس اولیه از آن اوست اما از سوی دیگر نیزبسیارند اشعار ونوشته ها خود را , بازگو شده احساس میکنند
واین خود یارای دهنده ی افرادی ست که بدلایلی در زندگی خود , سخن گفتن ودردودل کردن را دوست ندارد یا نیآموخته که میتوان با دیگری
هم از درون خود سخن گفت وآرام گرفت درنتیجه بسیار اشعار ,و جود دارند که خود میتواند التیام دلهائی باشد که قدرت سخن ندارند ویا حتی برای گویای احساس خوددچار مشکل بوده
وبدینوسیله از کتابها وجملات واشعار
برای بازگو کردن خویش بدیگری از ان بهره می جسته ومیجویند :
آرزو دارم بیابی مرحمی
تا بیاسآئى به شادیها دمّى روزگاران چهره دارد خوب وبد (صبر *) می باید بوّد ، بر ( آدمی*) گه به زین و ُ گه به زیر ِ زین دهر دل گذر دارد به شادی و غمی! باید از غمها گذر کرد و گذشت بر غم دل ، چیره باید شد ، کمی! " فرزانه شیدا مهر ماه ۱۳۸۸" من نیز خود بسیار پیش امده است که در موقع مطالعه کنار جملات یا اشعاری
با علامت ستاره یا ضربدر وگاه خطی بزیر جمله ی مورد علاقه ام
آنرا مشخص نموده ام وگاه در دفترچه ی یاداشتی چنین بخش هائی را نوشته
ونگهداری کر ده ام تا در مواقع لزوم مجدد وبطور مستقیم به سراغ همان بخش
رفته وبه دوباره خوانییا یادآوری آن برای خود مشغول شوم
بسیارنیز پیش آمده که خود نیز شعری سروده ام که چندین سال بعد دقیقا
هرآنچهدر سروده ی خود گفته بودم در زندگیم اتفاق افتاده واین به شکلی بود
که خود از اینکهشاید آنچه مینویسم روزی حقیقت بیابد بی خبر بودم
اما باهر آنچه بر من نیز گذشته
اما باز همچنان نمیتوانم بگویم سرنوشت یا تقدیر چنین برایم رقم زده
چراکه گامهای آدمی خود مشخص کننده وتعیین کننده ی آینده او خواهد بود وهمچنینتصمیماتی که شاید اگر بدرستی تحقیقی در آن
باب شده باشد میتوانست بسیار در شکل آینده ی افراد موثر باشد
درکل هرآنچه نیز روزانه انجام میدهیم معمولا درپایه های اولیه , اساسی ومهم را در زندگی آدمی بنا خواهد نمود وموقعیتهای خوب وبد بسیاری
مواجه میگردد که نوع انتخاب وتصمیم گیری شخص در آن رابطه
ودر آن موضوع بی تردید بی ثمر وبی اثر نخواهد بود . پرستوی مهاجر :
برو بار دگر از یاد و خاطر
پرستوی دلم آه ای مهاجر خ زان عشق ما از نو رسیده سفر کن قلب من آه ای مسافربرو بار دگر از آشیانت اگرچه با مشقت گشته حاضر همیشه کوچ و از لانه گذشتن بگو تا کی تو ای دنیای جابر؟!به سختی آشیان کردم مهیا کنون هم میروم مانند عابر!! نمیدانی پرستو را چه دردیست ترا معنا بوّد تنها به ظاهر!! یاید بر زبان درد پرستو نگفته شعر دردش هیچ شاعر غم هجرت نشد ترسیم نقاش ادیبی نانوشته در دفاتر!!! تو درد مرغ سرگردان چه دانی؟! تو با آواره کی بودی معاشر؟! تو آن نقطه به پرگار جهانی پرستو هم بوّد همچون دوائر!!! شنیدی تو صدای قلب او را؟! طپشهایش شده در سینه وافر!! بخود گوئی :پرستو هم سفر کرد رسیده نو بهار ؛من؛ بآخر!! تو گویی میرود او سوی ییلاق ولی طفلی پرستوی مهاجر!!! به جبری میرود از لانهء خویش چو آن آواره در صحرای بایر!!دوباره در پی یک آشیانه دوباره جبر این دنیای ساحر!!! پرستو این دل آوارهء ماست!!! که تقدیرش شده با تو مغایر!!! بصدها باره کوچش را رضا شد؛دگر نتوان شدن همواره صابر؛!! هزاران باره رفته بی شکایت ولی گریان شده در این اواخر!!! ز قلب او که بوده آشیانم روم با غصه و اندوه وافر!!! به اشک دیده بر این کوچ غمگین بدور آشیان گردم چو زائر!!! خدایا مرغکی بی آشیانم که هردم میشوم از لانه صادر!!! بدین آوارگی ها چوّن بسازم؟! منم تنها بدرد سینه ناظر!!! ز سرمای محبت رهسپارم که نتوان شد به سرمائی معاشر!بدلداری قلب بیگناهم زبانم گشته از هر گفته قاصر!!! چرا تقدیر من هجر و جدائیست؟! ؛ خدا ؛را کی توانم بود شاکر؟! بخود گویم به اشکی:ای مسافر برو بار دگر از یاد و خاطر خزان عشق ما از نو رسیده سفر کن ای ؛پرستوی مها جر؛!! شنبه ۱۱بهمن ماه ۱۳۶۲ فرزانه شیدا
من نیز باخود عهد کردم که :
گر ازاین منزل ویران بسوی خانه روم دگر آن جا که روم عاقل وفرزانه روم
زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر وسلوک
بدر صومعه با بربط وپیمانه روم
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر بشکایت سوی بیگانه روم
بعد ازاین دست منو زلف چو زنجیر
نگارا چند و چند از پی کام دل دیوانه روم
گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز
سجده ی شکر کنم وز پی شکرانه روم
خّرم آن دم که چو حافظ به تمنای وزیر
سرخوش از میکده با دوست بکاشانه روم !
واین نیز تفالی بود بر دیوان حضرت دوست حافظ شیرازی
همانگونه که بارها در فرگردها تاکید کرده ام ما نمیتوانیم همه چیز را به حساب شانس واحتمالات بگذاریم بی شک چیزی جز این نخواهد بود
که ما از حقیقت های ناگفته زندگی خود فرار میکنیم ودردرون میدانیم
که خود نیز بی تقصیر نبوده ایم
یا اینکه نمیخواهیم برای دیگری همه ی ماجرا وهمه ی آنچه را که اتفاق افتاده است تا امروز درمکان فعلی باشیم را بازگو کنیم.!
این روزگار:از روزگار در گذر دارم شکایت با گله
پرشد دگر پیمانه ام از صبر وحتى حوصله بنگر که بگذشته زما هرروز ما بس بى ثمر شادى بسى دور از دلم، داردبه دنىا هلهله بازار عمر زندگى گه کوته وگاهى دراز رسمى دگر باید بوّد بر این سند ،این معامله تا کى بدنبال هدف درکوچه سرگردان شدن همواره بىن خوب و بد ،باشد هزاران فاصله دلخسته و بس شاکیم زین روزگار لعنتى یارب خدائى کن کنون ، گیرد بدى ها فیصله اول آبان ۱۳۸۸- فرزانه شیدا در زندگی نیز دودلیل وجود دارد که حقیقت را نمیگوئیم: ۱- ما دربسیاری از مواقع حاضر به قبول اشتباهات ویا حتی شکست خود نیستیم .
وگاهی نیز از سر پنهان کردن معمولا وبیشتر برای موجه انگاشتن خطای خود یادیگرانی که بدلایلی از آن وآنان حمایت می کنیم ،
و به هر بهانه ای توسل میجوئیم تا بدینوسیبه بر خود ودیگری این امر را موجه کنیم که چرااشتباهی ازما یا دیگری در رابطه با ما سرزد که آن
خطاامروز باعث مشکل ومولّدگرفتاری برایمان شده.!
( سرآمدان اما اینگونه نیستند *) آنان از گویائی واقعیات سرباز نمی زنند ، و هرگز از آنچه برآنان گذشته ،
موفقیت باشد یا شکست آنرا نرا بادیگران درمیان نهاده
ومعتقدند که می بایست دیگرا ن نیز
از آنچه بر آنان گذشته با خبر باشند تا ازآن پند گرفته کمتر با مشکل
مواجه شوند.
آنان آنقدر صادق , انسان دوست و جتماعی هستند که فکر کند چه اشکالی دارد که غم
وشادی من موفقیت وشکست من بر دیگران آشکار باشد زمانی که ممکن است این خودبه تنهائی,یاور راه آنان در زندگی باشد
¤¤¤
برای بازگوئی بهتر مطلب میتوانم مثالی عرض کنم:
ازجمله عشق استاد شهریار که نماد خوبی براین سخن است که
او هرگز خود خویش
ودرون خود و عشق خود را از کسی پنهان نکرده و بیت بیت اشعار خود سخن از عشقی 60 ساله داشته است
که همواره دردل استاد شهریار زیسته وهمراه با همین عشق نیز جهان را ترک کرده است
وهمچنین هزاران ابیات دیگر او که خود نماینده اندیشمند بودن این استاد بزرگ
و نماینده ی تجارب و بزرگی روح ودرون او بود, همراه با پند ها واندرزهای بسبیار دراین اشعارخود شاهدی زنده بر این گفتار است سروده یاستاد شهریار به سینما میرفت:
توای بالا بلا دلبر بگو منزل کجا داری خدا را برسر بالین که؟ ای بالا بلا داری به دامان فلک جایی سزای چون تو گوهر نیست فرود آ ای عزیز دل به چشم من که جا داری زخود بیگانه ام کردی، که با چندین رمیدن ها هنوز ای آهوی وحشی نگاهی آشنا داری به دنبال تو افتادم نگاهی در قفایت کن به این تندی مرو افتاده ای هم در قفا داری من این راز ونیاز عشقبازی از خدا دارم خدا را ناز کمتر کن ، تو هم آخر خدا داری هوای نفس چیز دیگر است وعاشقی دیگر تو باید این دومعنی جان من از هم جدا داری ترا تا بی صفا دیدم سری بر آستین دارم بیا ای اشک تلخ امشب، عجب ذوق وصفا داری ندانم تاچه گویم ای طبیب سنگدل باتو شکستی استخوانم را وبا خود مومیا داری خوشا در پایت افتادن به شوق وگریه سردادن بخندان گل که چون صبحم به وجد وگریه واداری ننالد درچمن قمری بدین مستی وشیدائی دریغ است ای دل رعنا ستم با ما روا داری به دامن می فشانی شهریار لاله ونسرین مگر در سینه ی تنگت تو باغ دلگشا داری( استاد شهریا ر ) وحتی نامی که "استاد شهریار " برخویش برگزید نیز به نقل ازخود او برگرفته
از تفالی بود که برای برگزیدن نام خود به فال حافظ زد
که در" شعرحافظ " نام " شهریار" برده شد واو این نام شهریار برای خویش انتخاب کرد.لازم به گفتن این نیز هست که نام شیدا نیز برگرفته از تفالی بود که بهیاد شهریار برای برگزیدن تخلص خود بر دیوان حافظ زدم
ونام شیدا را نیز حافظ شیرازی بروی من نهاد!
*و در این سروده از حافظ بودکه نام وتخلص من برمن مشخص شد: مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تاکنم جان از سر رغبت فدای نام دوست واله ی * شیدا *ست ,دائم همچو بلبل در قفس طوطی طبعم زعشق شکر و بادام دوست زلف او دامست و خالش دانه ی آن دام من بر امید دانه ی آفتاده ام در دام دوست سر زمستی برنگیرد, تا بصبح روز حشر هرکه چون من در ازل یک جرعه خورد ازجام دوست پس نگویم شمه ی از شرح شوق خود از * آنک (*از آنروکه*) درد سر باشد نمودن بیش ازاین ابرا م دوست گر دهد دستم کشم دردیه همچون توتیا خاک راهی کاّن مشرف گردد از اقدام دوست میل من سوی وصال وقصد او سوی فراق ترک کام خود گرفتم تا بر آ ید کام او حافظ اندر درد او میسوز وبی درمان بساز زآنکه درمانی ندارد درد بی درمان دوست( دیوان حافظ شیرازی) اگرچه من قول میدهم هرچه که هستم لااقل درد بی درمان کسی نباشم!!! اما به هر شکل برآزندگان در زندگی بد ینگونه فکر نمی کنند که گفتن آ نچه واقعیت استدرست نباشد که برعکس :
( " آنچه باید گفت گفته وآنچه بر گردن آنان چون وظیفه ایست را انجام میدهند!. " ) (( ویک سر آمد واقعی جز این نمیتواند باشد . ))
سعدی نیز میگوید:
به چکار آیدت ازگل، طبقی
ازگلستان ِ من ، ببر ورقی گل همین پنج روز وشش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد.سعدی بگذارید نگاهی داشته باشیم بر عقیده اندیشمندان, استادان علوم ادبی وادبیاتشاعران ,نویسندگان وبزرگان
که توسط آ قای نیما اسماعیل پور گرد آوری وتدوین گردیده است
واین بزرگان نیز ارجمله کسانی هستند که خود جزئی از( سرآمدان) محسوب میگردند،واین بزرگان عالم به یک گونه اندیشه میکنند که :
اشپینگر: شعر گفتن هنر است اما شعر فهمیدن از آن هم برتر است دانته: شعر مرواریدی است در اقیانوس استعداد که فقط صیادان پر توان می توانند آن را صید کنند
گوته: با زبان شعر بهتر می توان در دلها نفوذ کرد آلفونس دوده: شعر زیباترین ناله و سپاس و نصیحتی است که از ضمیر انسان بر می آید
دهخدا : زبان شعر را همه می فهمند حتی آنها که سواد ندارند ویکتور هوگو: هر کس از شعر چیزی نفهمد از هیچ هنری چیزی نخواهد فهمید
دالی: شعر به شاعر چنان قدرتی می دهد که می تواند هم نقاش و هم آهنگساز نیز بشود
ناظم حکمت: عشق تنها عامل شعر نیست خشم و غم و امید هم عوامل دیگر هستند
نیما یوشیچ: هم شعر گفتن استعداد می خواهد و هم شعر فهمیدن ولتر: شعری که در شنونده غرور یا امید یا خشم یا اندوه ایجاد نکند شعر نیست
محمد حجازی: هزار جمله به نثر، ارزش و زیبایی یک بیت شعر را ندارد ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
ودرکنار تما می این سخنان اگر سر آمدان براستی چیزی برای گفتن نداشتند از چه روست که هنوز از دیر زمان تا کنون همواره آثار آنان برجای مانده است ؟ چنین موضوعاتی ست که بر آزندگان را از دیگر مردم مجزا میکند شاعر ونویسنده احساس واندیشه خود را درقلم خویش ریخته وآنچه میگوید چه در قطرات اشک او باشد چه در سوختگی دل او چه حکایت تاریخ باشد چه رنج زندگانی ... همه وهمه چنان ارزشی را بخود میگیرد که انکار آن از عهده ی منو شما خارج است- شاعر ونویسنده
از ریختن اشکهایش شرم نمیکند- شکستهای خود را با شجاعت
تمام ابراز میکند- احساس خود را با همگان شریک میشود
واین تنها بخاطر این نیستکه میخواهد از لطف ومحبت دیگران برخوردار گردد
ویا حتی دلسوزی همنوع خویش" بلکه او میگوید
چون میداند باید بگوید "
" واین وظیفه اوست که بگو ید " . او می بایست دیگران را از پیش آمد وپسآمد ماجراهائی که دیده است و تجربیاتی که با آن روبروگشته واز آنچه که آموخته است دیگران را نیزآگاه کند
پایان بخش سوم فرگرد سر آمدان
دنباله ی این فرگرد در ادامه ی مطلب
جناب استاد خالقی مطلق ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 4:21 توسط فرزانه شیدا
|
|
||
|
|
|
|
|
ــ●*بخش اول ــ●*
در فرگرد امروز به نقش سرآمدان از دیدگاه ارد بزرگ خواهیم پرداخت
میدانید که همواره در طول تاریخ زندگی بشر
افرادی وجود دارند که در زندگی دیگر انسانها نقشی به سزا را بازی میکنند
این افرا د در فرگردهای ارد بزرگ نیز با نامهائی چون
وچون دقت کنیم خواهیم دید که این افراد بااینکه خود از جمله افرادی هستند که چون ما یک زندگی معمولی داشته ودر میان خود ما می زیسته اند . و آنچه همواره کسی را ازکسی مجزا ومتفاوت میکند نگاه واندیشه واعمالی ست که هر شخص در زندگی خویش پیش گرفته و بواسطه ی آن زندگی خود را پایه گذاری کرده وبه روش وآئین وشکل اندیشه های خود بنای یک هستی خوب یا بد برا برای خود واطرافیان خویش می سازد . در فرگرد سرآمدان نیز ما با نوعی ازاین گونه افراد روبرو هستیم که در راه زندگی خود صرفنظر از زندگی شخصی وفردی خویش دردیگر مسائل زندگی چون کشور ومیهن نیز خدمتگزار جامعه ی خویش بوده اند وبا افکار واعمال وایده واندیشه های خود نامی ازخویش برجا نهاده وتا همیشه زندگی با نام نیک ز آنان یاد میشود وازاین گروه میتوان شاعران ونویسندگان نامی را برشمرد وبه تفضیل از هریک سخن گفت ولی به جهت آنکه بحث فرگرد ها طولانی نگردد به یکی دونمونه اکتفا میکنیم ودر جای آن از اشعار این شاعران نامدارن که در اندیشه وتفکر نیز سرآمد دوران خود و همچنین دوران کنونی بوده اند, ازنمونه هائی رابهره خواهیم گرفت واز سرآمدانی که همواره نیز دست نوشته ها وکتب ایشان در خدمت بشریت بوده یاد خواهیم نمود .از جمله آثار ی که میتوان از آن نامبرد شاهنامه ی فردوسی ست و آنچه بر سر افراد افسانه های او می آ ید وهمینطور رخدادها یا اتقاقاتی که در شاهنامه میگذرد واعمالی که پادشاهان وجنگجویان و.. در طی سفرنامه ی زندگی خود در شاهنامه انجام میدهند که این رخدادها هریک بگونه ای درتاریخ رخ داده و یا به همان شکل با کمابیش تغییراتی ،اتفاق افتاده است من گاه فکر میکنم که اگر، دقت کنیم، در میان نویسندگان وشاعران افرادی را خواهیم دید که گوئی با نوشته واشعار خویش پیش بینی آینده ی خود ودیگران را کرده اند . اما اینکه تا چه حدودی براین امر آگاهی داشته اند چیزی ست که بر ما مشخص نیست .ودر بعضی اشعار چون اشعار حافظ - مولانا - شمس تبریزی -سعدی وخیام ... گاه به اشعاری برمیخورم که ازاین امرحکایتی دارد . که خبر از نزدیکی آنان با خداوندیا باعالم ماوراء طبیعه ارا میدهد مسائلی که از دیدگان مردم عادی پنهان است ولی بگونه ای شاعران ونویسندگان بعلت عمیق نگاه ودنیای خاص عرفانی وشاعرانه ی که دارند به این عالم نزدکی بوده گاه حقاقی بردل آنان می افتد که شاید خود نیز از حقانیت ودرستی آن بی خبر باشند ومرور زمان مشخص کند که انچه فکر کرد ونوشت ویا سرود، روزی در زندگی براستی اتفاق بیافتد. وعلت اینکه اینگونه فکر میکنم این است که بسیاری از انچه بزرگان عالم شعر چون فردوسی سروده اند یا مکتوبی که از نویسندگان وشاهکارهای عالم برجا مانده است معمولایا درهمان دوران اتفاق می افتاده ویا در آینده ای نه چندان دور به حقیتی مبدل گردیده است وگاه نیز " سندیتی " بر آینده وآیندگان گردیده است که بحث قاره ها در شاهنامه ی فردوسی نیز نمونه ا ی بر این مضمون می باشد . درعین حال ازنگاه من " دنیاى واژه ها " ، تنها پناه شاعران ونویسندگان است و
قلم ایشان تنها بازگو کننده ى احساسات وعواطف درونی آنان , که با سرودن شعری ، نه تنها فقط این عواطف واحساسات بدرون خود شاعر بازمی گردد بلکه گاهى نیزبر دلهاى بسیارى اثر گذاشته و یا بازگو کننده ی احساس درونی آنها نیز بوده است . ازاینرو که چون مردم عام بمانند شُعرا ونویسندگان قادر به گویائی افکار و احساسات خویش نیستند , با مددگیری از اشعار شاعران وقلم ونویسندگان احساس خود را بازگو شده احساس میکنند , وشاید آن شعر و دست نوشته یا حتی بخشی ازکتاب را, بعنوان " زبان حال خود "برروی یا به عنوان جمله وکلامی که عمقی تاثیر برانگیز را داراست ، ان متن وشعر رادر کاغذی نوشته یا به کسی تقدیم کنند یا درگوشه ی دفتر و برگی نوشته وبرای خود نگه میدارند . من خوددر کتاباوی که مطالعه کرده ام یا میکنم حال هرگونه کتابی هم که بوده باشدچه شعر چه ادبیات چه روانشناسی یا فلسفه وعرفان.... باعلامتهای مشخصه ای با مداد درزیر یادر کنارجملات نهاده از با نمونه های ون کشیدن ستاره یا ضربدری در کنار جملات محبوب یا عمیق یا زیبا ، بخش هائی راکه علاقمند به آن بوده ام مشخص وبرای خودمجزا کرده ام، تا دیگر بار که کتاب را باز میکنم و یا به دفترچه ی خود سر میزنم ،این علامات بطور مستقیم مرا به نقطه هائی راهنمائی کند که برای من مهم تر ازدیگر بخش ها بوده است. ***** ازاین نظر،میتوان گفت که آنچه قلم عنوان میکند ،گویای درون فقط
با نوشته ها واشعار خود به گویائی درون خود وشاید حتی دیگری میپردازد. من در سر دفتر خویش همیشه نوشته ام: ** قلم من زبان من است وزبان من گویای افکار درونی من* ...از انجا که بسیارند کسانی که قادر به گفتن احساس خویش نیستند وبا مدد از این اشعار ونوشته ها خود را بازگو شده احساس میکنند ( حالا علت آن میتواند از سر غم باشد یا اینکه شخص ثالث در زندگی خود سخن گفتم ودردودل کردن را دوست ندارد یا نیآموخته که میتوان با دیگری هم از درون خود سخن گفت یا اینکه از گفتن درون خویش واهمه میکند)! درهر شکل شعر شاعر وواژه هاش دست آویز خودش ودیگران برای گویائی سخن است که در پناه آ در درجه یاول دل خود را آرام کرده ودردرجه دوم زبان حال کسی دیگر نیز بوده است و یا پیامی را باین طریق به مخاطب خود رسانده است اشعاری چون این شعر: آرزو دارم بیابی مرحمی
تا بیاسآئى به شادیها دمّى روزگاران چهره دارد خوب وبد (صبر *) می باید بوّد ، بر ( آدمی*) گه به زین و ُ گه به زیر ِ زین دهر دل گذر دارد به شادی و غمی! باید از غمها گذر کرد و گذشت بر غم دل ، چیره باید شد ، کمی! فرزانه شیدا مهر ماه ۱۳۸۸ ...بسیارنیز پیش آمده که خود نیز شعری سروده ام که چندین سال بعد دقیقا هرآنچه در سروده ی خود گفته بودم در زندگیم اتفاق افتاده واین به شکلی بود که خود از اینکه شاید آنچه مینویسم روزی حقیقت بیابد نگاهی داشته باشیم بر دیدگاه شاعران ونویسندگان وبزرگان اهل اندیشه که توسط " آقای نیما اسماعیل پور " گرد آوری وتدوین گشته است واین بزرگان که خود از (سر آمدان ) نیز محسوب میشوند درباب شعر نظریه ی خویش را اینگونه میدهند: اشپینگر: شعر گفتن هنر است اما شعر فهمیدن از آن هم برتر است می توانند آن را صید کنند بر می آید نخواهد فهمید هم نقاش و هم آهنگساز نیز بشود دیگر هستند سعدی نیز میگوید: به چکار آیدت ازگل، طبقی ازگلستان ِ من ، ببر ورقی گل همین پنج روز وشش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد. سعدی بااین وصف این سخن که درمیان دنیای عامی جا افتاده است
اینها همش شعره وزندگی هم که شعرگفتن نیست ومشکلات ومصائب هم با شعر حل نمیشودوباید راه درست وحسابی پیدا کرد ... وامثال این سخنها!!!
زمانی نیز اتفاق افتاد که پس از چند سال نامه ای ازمادرم در یافت کردم که در آن دفترچه ی کوچکی از نوشته های من بود ومادر برای من ارسال کرده بود وپرسیده بود بخاطر داری کی این را نوشته ای ومیخواهم ازتو بپرسم چرا چنین نوشتی ؟! ومتن متعلق به سالها پیش از ازدواج من بود که در آن نوشته بودم آرزو میکنم در جائی باشم که هرگز کسی چیزی ازمن ونام من نداند درجائی که اگر زبانم را نمیفهمند قبول کنم که چون زبان دیگری را میفهمند ازحرف دل و زبان من بی خبرند و.....
زمانی که متن را خواندم شگفت زده برجا ماندم چرا که درکنار این بیاد شعر پرستوی خود افتادم که آنرا نیز زمانی سروده که چندین سال پیش از ازدواجم بودوآنچه من همیشه بر آن تاکید داشتم این بود که : من هرگز آرزو ندارم درجائی غیر از مملکت خودم زندگی کنم .
وباوجود اینکه موقعیتهای بیشماری نیز در زندگی برایم جهت
سرنوشت چیز دیگری برای من رقم زده بود
دنباله فرگرد سر آمدان در (* ادامه ی مطلب*) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:10 توسط فرزانه شیدا
|
|
||