بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ ـــ*ـــ* فرگر د اسطوره * ــــ *ــ

بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ
* فرگر د اسطوره*
با سلام
اکنون در فرگر د اسطوره از خود می پرسیم :
اسطوره کیست؟
آیا با در نظر گرفتن فرگرده های مردان وزنان کهن
وهمچنین آگاهی از اینکه برآزندگان چه کسانی هستند
باخود به اندیشه فرو نخواهیم رفت که
چه کسی اسطوره است و لزوما چه کسی نیز میبایست
اسطوره باشد؟!
همانگونه که میدانید اسطوره های" افراد الگو" در جامعه
واشخاص مشخصه ای هستند
که جامعه افکار وعقاید آنان را می پذیرد
واز آنجا که دیدگاههای آدمیان متفاوت است
لذا هر کسی اسطوره والگوی خود را دنبال میکند
ودرعین حال اینکه
چنین کسی چگونه افکاری را دنبال میکند
بستگی به آن دارد
که هدف ما از دنباله روی از یک اسطوره چه باشد.
بطور مثال آنکه در زمینه های دینی ومذهبی
بدنبال الگوی مناسب است
بدنبال الگوی مناسب است
الگوی دینی خود را برمی گزیند و
به همین شکل انتخاب ما با درنظر گرفتن ایده ها
اسطوره ها والگو ها صورت میگیرد...
چرا که آدمی همواره
در پی خویش
میگردد
در " خود واقعی ِ درون خود" را
تا دریابد چه را از زندگی طلب می کند
وخواهان چیست
وکدامین اندیشه وعملی رادر زندگی
می پسندد،می پدیزد، دوست دارد ویا قبول میکند
تا بواسطه ی آن توشه ای
برای راه رفتن خویش بردارد
وتوان ادامه راه
را داشته باشد.
در پی خویش
کوهساري سنگي ...در غروبي غمناک
منم اينجا تنها
ملتهب از فرياد!
منم اينجا تنها
ملتهب از فرياد!
آمدم تا که در اين خلوت سرد
بر سکوت دل خود چيره شوم
آمدم تا که به فرياد بلند:
بانک تکرار ( مرا) داد زنم !
بر سکوت دل خود چيره شوم
آمدم تا که به فرياد بلند:
بانک تکرار ( مرا) داد زنم !
من در اين پيچ و خم سنگي کوه
رو به هرسوي غريب
ناشکيبا از درد
رو به هرسوي غريب
ناشکيبا از درد
در پي خويش فراوان گشتم!
و به نوميدي و ياس
چــشمه را آ ينـه ی خود کردم
چــشمه را آ ينـه ی خود کردم
ليک آخر ز چه رو
در پي اينهمه فرياد وفغان
گشتني دور خود اندر دل کوه
گر يه اي ملتهب از جوشش درد
همچنان غمگينم همچنان آشفته
و ز بودن خالي
اثري از من من نيست چرا ؟!
در پي چيست که ميگردم مـن !
کوله بارم خاليست...
از اميدي که مرا راه برد !
و من اما مغموم
بي هدف سرگردان
همچنان در راهم...و به شب نزديکم.
همچنان در راهم...و به شب نزديکم.
ليک اين خاکي کوه
اينهمه سردي و دل سنگي او
رنگ خاکستري چهر ی او
اينهمه سردي و دل سنگي او
رنگ خاکستري چهر ی او
سبزي بودن را
از دل پر طپشم مي دزدد
از دل پر طپشم مي دزدد
و سکوتش گوئي
بر فغان دل من ميخندد
از من من اثري نيست ولي !
در من اما طپشی بيهوده ست
در تلاشي مغموم
در تلاشي مغموم
(رفتن و جستن خويش )!
لیک آخر ز چه رو... همچنان در راهم...
با کدامين شوقي
راه شب مي پويم
کوله بارم خاليست
از اميدي که مرا راه برد!
ف.شيدا ۱۳۷۴
مسلما بزرگان جامعه ی مذهبی را
چون رهبر در دین مسلمانان
وچون پاپ در دین مسیحیان اسطوره ی خود
قرار میدهد
زمانی که به جنبه های سیاسی آن فکر میکند
رئیس جمهوری وقت
وهمچنین روسای جمهوری وپادشاهان گذشته تاریخ خود را
بررسی کرده
کسی را بعنوان الگو انتخاب میکند
زمانی که بدنبال اندیشه های بزرگ است
نیز باز با دیدگاه درونی خود
درپی بهترین افراد سر شناس کشور وجهان بدنبال
اسطوره یااسطوره های مناسب میگردد
اما چرا انسان نیازمند اسطوره است؟
مسلم است که همانگونه که ما در زندگی اول
والدین سپس معلم ودبیر واستاد
را بعنوان راهنمای خود میشناسیم
در بعُد بزرگتر زندگی و زندگی کردن
نیز نیازمند کسی هستیم تا به کمک او وافکار او
شخصیت درونی خود را بنا سازیم
واز آنجا که انسان
خواهان این است که در زندگی خود
انسانی موفق باشد
در نتیجه انتخاب یک اسطوره ی مناسب
بعنوان الگوئی که انسان ازاو تبعیت کند
امریست بسیار جدی ومهم
●●●●
حال درنظر بگیرید که برای مثال
وقتی کسی بدنبال سخنان بزرگ میرود
هدف او چه میتواند باشد مسلما تنها از سر تفریح وتفتنن نیست
وهدفی که شخص را بدنبال انسانها ی بزرگ واسطوره ها
میکشاتد چیزی جز این نخواهد بود که فرد
بدنبال جوابهائی برای خود در زندگیست
و هرکسی بدنبال اینگونه اندیشه ها نیست !
وشاید درتمام طول زندگی خود
تنها به آنچه در
ضرب المثلها وتجربه های دیگران
از زبان دیگران نیز میشنوند
اکتفا کرده به همین حدود نیز در زندگی خود
راضی باشد.
*سرزمینی که اسطوره های خویش را فراموش کند به
اسطورهای کشورهای دیگر
دلخوش می کند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند .
اما هستند کسانی که بیش ازاین
خواهان آن باشند که اگر درطول زندگی
خود ازاین
گذرگاه یکباره زندگی ودر طی سافت آن که عمر شمرده میشود
این راه را بگونهای طی کنند که
درست آنرا پیموده باشند ودر طول بودن خویش
خواهان یادگیری بیشترو ترقی وپیشرفت خود
باشند
تا به خوبی وبدرستی راه رفتن زندگی را پیموده
وکمتر بدردسر ومشکل گرفتار شوند
ودقیقا در اینجاست که
الگوها واسطوره ها ارزش خویش را نشان میدهند.
....
در طی زندگی روزانه نیز،وقتی که منو شما
(بخصوص در ایران که بسیار متداول تر است*)
در چهار خط صحبت خود سه تا
(مَثـل ومَتـل وکنایه های*)
اندیشمندانه آنان رابه یاری میگیریم تا سخن خودرا
تفهیم کرده ویا به مدد گفتن
جوک وروایت وحکایتی
قصد گفتن مطلب خاصی را داریم
تا پیامی را غیر مستقیم وبا مدد از دیگران وتجربه ها
به شخص مقابل خود برساینم .
ووقتی که ما دراز اینرو نیز
بین کتب واشعار وحتی در رسانه هائی
چون رادیو تلوزیون ، روزنامه ومجلات
به خواندن ودیدن وشنیدن
پرداخته و در جستجوی مطالب مختلفی هستیم که
بواسطه علاقمندی خود چیزی از ان یاد گرفته یا بدانیم
در اصل هدف ما چیزی جز این نیست
که ازاینکار گذشته از جنبه تفنن آن
نتیجه ای را بگیریم
و مسلم است که حتی اگر بدیدن « کارتونی »
هم مشغول شویم
چیزی بطور ناخود آگاه یاد گرفته ایم وهمان پیامی
که قصد یاد دادن آنرا به کودک داشته اند
مجدد برای ما یادآوری میشود
ودرعین حال
تاثیر اینگونه رسانه ها
خواه کتاب باشد خواه رادیو تلوزیون ویا روزنامه در
وجود ناخود آگاه ما چیزی از یادگیری انجام شده است
کمااینکه اینروزها
میتوان درخواب با شنیدن، سی دی های متعدد زبان
، انواع زبان های دنیا را آموخت ویا با
موزیکی آرام
فشارهای عصبی واسترس زای روزانه وزندگی
را درساعات خواب کم نمود یا
بر قدرت اعتماد بنفسخویش افزود ،یا بر درد واندوه خود فائق آمد.
درنتیجه تاثیر اینگونه رسانه ها
در نهاد ما، حتی بدون آگاهیمنو شما در
مغز ودرضمیر ناخودا گاه ما
ضبط وثبت میشود
کمااینکه وقتی برای مثال کسی از خبر روز برایمان
سخن میگوید
بلافاصله در ذهن ما تداعی روزنامه یا تلوزیون
یا متنی را که خوانده ایم میشود
وبخاطر می آوریم که
منهم امروز
این و آن را شنیده یا خوانده ویا دیده ام
درنتیجه ما حتی بدون خواست خود هم در روزانه ی زندگی
درحال یادگرفتنیم ، خواه مثبت باشد خواه منفی.
اثر آنچه روزانه برما تاثیر میگذارد
چیزهائی که چشم وگوش میشنود
تاثیری دائمی خواه داشت ، بر ذهن وفکر واندیشه ما
و" بر تمامی زندگی ما "
وهرچقدر هم بگوئیم
من تحت تاثیر عوامل خارجی نیستم
کافیست که دوسه روز خود را امتحان کنی
وبطور مداوم مثلا
فقط به فقط اخبار گوش کنید
وبعد از نهایت سه روز شما خود یک انبار اخبار هستید که
هرچقدرهم با بی توجهی به آن نگاه کرده باشید
و کافیست
کسی اشاره ای به گوشه ای ازآن کرده
آنگاه مغز شما بلافاصله
تصویری را ارسال کرده وشما
دریافت کرده ودر ذهن خود خواهید گرفت
تصویری ازآن صفحه ی کتاب یا روزنامه
تصویری از لحظه ای که این وآن خبر را در رادیویا تلوزیون
گوش داده یا تماشا میگردید
ما روزانه تحت تاثیر یکایک
عواملی هستیم که چه مهم باشد چه بی اهمیت :
ذهن آنرا ثبت ودرحافظه ی پسین یاناخوداگاه ما آنرا انبار میکند
واثر آن در روز وروزهای بعد زندگی ما
برما روشن میشود :
واثرات آنچه دیده وشنیده ایم ,یا بر احساس اثری داشته است نیز
در باور ما ویا اندیشه ی ما جای میگیرد:
●●●●
● به خود سوزن بزن! آنگه خود داور باش
میان سینه فریاد یست
درون سینـه ام یک خــشم
و دردی مانده در بغــض گلویم
با نگاهی تر
و چشمم ، خیره برآن آینه
لبریز اندوه است
و بس رنجیده خاطر ،
خیره مانده ،در نگاه من!
و فریاد است...و اندوه است
و یک دل بس شـکسته
غرقه در گفتار!
درون سینـه ام یک خــشم
و دردی مانده در بغــض گلویم
با نگاهی تر
و چشمم ، خیره برآن آینه
لبریز اندوه است
و بس رنجیده خاطر ،
خیره مانده ،در نگاه من!
و فریاد است...و اندوه است
و یک دل بس شـکسته
غرقه در گفتار!
میان آینه با دیدگان تر
نگاهش خیره مانده ،در نگاه من
گناهش بی گناهی هاست!
و از آن دل
که جز عشقی ،درونش نیست
فقط مانده نگاهی تر
میان آینه،در خیرگی،
بردیدگان من
چه گویم دیدگانم را
که میخواهد،جواب قلب من باشد؟!
نگاهش خیره مانده ،در نگاه من
گناهش بی گناهی هاست!
و از آن دل
که جز عشقی ،درونش نیست
فقط مانده نگاهی تر
میان آینه،در خیرگی،
بردیدگان من
چه گویم دیدگانم را
که میخواهد،جواب قلب من باشد؟!
که میخواهد نَگرید، بیش ازاین با درد
ومن در باور خود،هرچه میگردم
گناهی را نمی بینم
که محکومش شوم ،اینگونه با
تلخی بد بینی
که( من جز من ) نبودم
در تمام زندگی با خود...
و یا بادیگری ،هر کس ،
که بااو ،هم سخن گشتم
گناهی را نمی بینم
که محکومش شوم ،اینگونه با
تلخی بد بینی
که( من جز من ) نبودم
در تمام زندگی با خود...
و یا بادیگری ،هر کس ،
که بااو ،هم سخن گشتم
و حتی باور من نیز
به بهت حیرتی بر من نظر دوزد!
و می پرسد مداوم،
پشت هم ،بی هر درنگی،
از منو از دل
میان اینهمه باید نباید ها
گناهم چیست؟!
بجز یک همدلی ، یک دوستی
یک مهربان دل، بودنی ،
در زندگانی
من چه بودم؟!
باور من چیست؟!
مگر قلبی شکستم
یا کسی رنجاندم، از ظلمی
مگر جز مهربانی
راه دیگر، بوده در راهم؟!
به بهت حیرتی بر من نظر دوزد!
و می پرسد مداوم،
پشت هم ،بی هر درنگی،
از منو از دل
میان اینهمه باید نباید ها
گناهم چیست؟!
بجز یک همدلی ، یک دوستی
یک مهربان دل، بودنی ،
در زندگانی
من چه بودم؟!
باور من چیست؟!
مگر قلبی شکستم
یا کسی رنجاندم، از ظلمی
مگر جز مهربانی
راه دیگر، بوده در راهم؟!
مگر جز بر امیدی،
حرف دیگر بر زبانم بوده با،
هر یک دل نومید
حرف دیگر بر زبانم بوده با،
هر یک دل نومید
مگر بر گریه و تنهائی قلبی
بجز یک مهربان بودم؟!
مگر هر دل نباید
همدل و همراه و یاور وار
بپا خیزد، برای یک دل دیگر
به همراهی ، به دلداری ؟!
بجز یک مهربان بودم؟!
مگر هر دل نباید
همدل و همراه و یاور وار
بپا خیزد، برای یک دل دیگر
به همراهی ، به دلداری ؟!
گناهم چیست؟!
دلی بودم بیک باور
که دنیا، مظهرِ عشق و محبت ،
مهربانی هاست
دلی بودم بیک باور
که دنیا، مظهرِ عشق و محبت ،
مهربانی هاست
خداوندا همه اینها،
همه اینها ،
چه شد در سینه ها،
آن باور زیبای ما،
یک باور از رویاست ؟ !!
همه اینها ،
چه شد در سینه ها،
آن باور زیبای ما،
یک باور از رویاست ؟ !!
بگو این داوری ها چیست؟!
کجا ی زندگی گم شد،
همهایمان و باورها ؟!
کجای راه من،
بوده خطا، در بازی اینها؟!
اگر شعری نوشتم
شعر قلبم بود
اگر حرفی زدم
آئین مهری در کلامم بود
اگر پندی دهم
جز از رهِ یک مهربانی نیست
کجا ی زندگی گم شد،
همهایمان و باورها ؟!
کجای راه من،
بوده خطا، در بازی اینها؟!
اگر شعری نوشتم
شعر قلبم بود
اگر حرفی زدم
آئین مهری در کلامم بود
اگر پندی دهم
جز از رهِ یک مهربانی نیست
چه میگویند؟!! ،چه میخواهند؟؟!!
من اما ؛ من ؛ فقط بودم؛!
نه نیرنگی شناسم ،در وجود خود
نه ننگی را پذیرم بر دلم
کین دل، نشانش ،جز محبت نیست
و رنگ سرخ دل ،
رنگی بجز رنگ صداقت نیست!
همه این داوریها،
از سیاهی های قلب ِمردمی،فانی ست
که قلبش آشنا با گفته های
پاک یزدان نیست!!
من اما ؛ من؛ فقط بودم
و ؛من بودن؛ گناهی نیست !!
چو میدانم دلم از
هر گناهی عاری و خالی ست.
نه ننگی را پذیرم بر دلم
کین دل، نشانش ،جز محبت نیست
و رنگ سرخ دل ،
رنگی بجز رنگ صداقت نیست!
همه این داوریها،
از سیاهی های قلب ِمردمی،فانی ست
که قلبش آشنا با گفته های
پاک یزدان نیست!!
من اما ؛ من؛ فقط بودم
و ؛من بودن؛ گناهی نیست !!
چو میدانم دلم از
هر گناهی عاری و خالی ست.
((چنین بودن گناهی نیست ))!
و تو ای آنکه، بی رحمانه تازیدی
به قلب سرخ یک عاشق
که قلبش ماءمن ، عشق و عطوفت بود
تو خود را سوزنی زن،تا که دریابی
گناهت چیست!
که ناحق تاختن بر دیگری
لطف و محبت نیست
و راه آن خداوندی که میگوئی
چنین ره نیست !!
چنین ره نیست !!!
به قلب سرخ یک عاشق
که قلبش ماءمن ، عشق و عطوفت بود
تو خود را سوزنی زن،تا که دریابی
گناهت چیست!
که ناحق تاختن بر دیگری
لطف و محبت نیست
و راه آن خداوندی که میگوئی
چنین ره نیست !!
چنین ره نیست !!!
فرزانه شيدا ( ۱۳۸۴ )
درواقع از اسطوره ها یاد کرده ایم واینکه نام *جوک را آوردم
برای مثال جوکهای ملانصرالدین که بسیار درجامعه ایرانی
شایع است اگر دقت کنید
ملا بیش از آنکه جوک باشد اندیشمندیست
***
که ما بواسطه سخن وروایتهائی ازاو
بسیار برآموخته های افزوده ایم
چرا که در هر جوک ومتل وروایتی ازاو
مطالبی نهفته است که هدف از آن رساندن پیامی
به منو شماست
ما اگر بخواهیم روزانه تنها به گفته های
مردم کوچه وخیاباناتکا کنیم
همیشه مانند فرفره ای که اورا بحرکت در آورده باشند
بدون هیچ فایده واثری جز سرگیجه گرفتن، سرگردان بودن
وگردشی بدور خود بجائی نخواهیم رسید
وحال که یادی از ملانصرالدین شد وسخن بدینجا رسیذ
لازم میدانم برای گفته خود از روایتی از همان
ملانصرالدین برای شما بازگو کنم که در این روایت
نیز پیام همانی ست که من اکنون برای شما از آن سخن گفتم
● در راه بازار
روزی ملانصرالدین برای فروش اجناس خود
راهی شهر گردید وپسر خودرا نیز با خود همراه کرده و
بار بردوش خر خویش نهاده راهی شدند...
در راه رفتن.. زمانی که ملاطناب خر را بدست کودک داده بود
مردم نیز دراه گذر بودند .
دراوائل راه مردی به آهستگی به دیگری گفت:
ملا عجب آدمیست ! با خر میرود اما کودک خود را بر آن
ملا عجب آدمیست ! با خر میرود اما کودک خود را بر آن
سوار نمیکند
ملا کودک را باشنیدن این حرف بر پشت خر نشانیده
راهی شد چندقدمی انطرفتر زنی به همسرش گفت
ملا عجب آدم بی انصافیست
بر پشت خر اینهمه بار گذاشته است تاره فرزند خود را
هم بر کول این بدبخت زبان بسته نهاده است
ملا کودک را از پشت خر به زمین گذاشت
هنوز کمی نرفته بود که شنید
پیرمرد اینهمه راه تا شهر را میخواهد پیاده برود
آنهم بااینکه خریرا باخود میکشد
وخندید
ملا خود سوار بر خر شد
هنوز نرفته شخصی گفت ای بابا آدم انقدر خودخواه
خودش سوار بر خر شده کودکش باید پای پیاده
راه بیاید....
وملا درمانده بود که این میان کدامین کار را باید انجام دهد
که در نگاه مردم
انسانی ،احمق ،دیوانه ،پیرمردی بی انصاف و خودخواه
بنظر نیاید
***
وقتی من وشما نیز بدون داشتن یک منبع درست اندیشه
تنها به مردم وزبان وافکار آنان اکتفا کنیم
باتوجه به اینکه هرکسی ایده وطرزفکرودیدگاهی خاص را
در زندگی خود دنبال میکندهرگز قادر نخواهیم بود
دیدگاهی مستقل برای خود داشته باشیم
نیاز به اسطوره نیز تنها برای این نیست که فقط به فقط
هرآنچه آووآنان میگوید انجام دهیم وبدون هیچ اندیشه ای
فقط تابع باشیم
بلکه منو شما شخصیت مجزای خویش وتفکر شخصی خود
را دارا هستیم
وآنچه باعث میگردد که دنباله رو یک اسطوره باشیم
تفاهم فکری ما بااو یا آنان است
برای مثال اگر من ابوعلی سینا را وحرفها وروایتهای
اورا الگو ی
خود قرار دهم .وبطور دربست تنها نگاهم باو باشد
وبدیگران وسخنان دیگر بزرگان ایران و دنیا وجهان توجه ای
نداشته باشم
بسیار امکان دارد که از مسائل مختلف بسیاری نیز غافل بمانم
فرض بگیرید *کانت یا * آبراهام لینکن یا دانته
یا امیل زولاو.....
هریک ازاینان در زندگی خود تجارب بزرگی داشته اندواز
انشانهای بزرگی هستند که نمونه شاهکارها ویا سخنان
ویا اعمال آنان تا همیشگی تاریخبرجای خواهد ماند
حال من تنها ابوعلی سینا را درنظر بگیرم واراین غافل بمانم که
دیگر سرآمدان وبزرگان واندیشمندان جهان چه میگویند
مسلم است که هریک در جنبه فعالیت خود
چیزی برای گفتن داشته اند
چیزی برای یادگیری وبهتر زندگی کرد ن
و اینکه چرا اسطوره شده اند خود در عمل پیداست
زیرا که در طی زندگی خود ثابت کرده اند که تجارب آنان هدفمند
بوده ونتیجه ای مثبت راگرفته اند زینرو اگر من قصد
داشته باشم در طی زندگی خود انسانی باشم که
لااقل کمتر اشتباه میکند
وبحد خود قادر به فهم وادراک جهان پیرامون خود باشم
نیازمند آنم که نه تنها به همه اندیسمندان ایران وجهان
توجه داشته باشم بلکه آنچه را میآموزم در طی راه
در اختیار کسانی که نیازمند آن نیز هستند بگذارم
مانند فرزندانم یا عزیزانم
این بسیار درطول زندگی ما اتفاق خواهد افتاد که نیازمند
یاری از دیگران باشیم یا کسی ازما یاری بخواهد
وبهترین راه برای آنکه قادر باشیم جوابگوی
خود ودیگران باشیم
داشتن اسطوره هائی ست که بهترین شکل افکار
را بما ارائه میدهند
افکاری که در تبعیت از آن نه تنها
به اسارت دنیا وزندگی
نخواهیم بود بلکه حتی رستگاری ورهائی ما
ازافکار غلط بی مایه ایست که
درکوچه وبازار فراوان یافت میشود وبه پشیزی
خریداری نمیشود
ودردینیز از دردهای انسانی را مداوا نمیکند
فرگرد اسطوره را درهمینجا به پایان میبرم
باامید بر آنکه اسطوره های زندگی را
آنگونه دنبال کنیم که باعث خوشبختی وسعادت وکامیابی
ما در زندگی باشد.
پایان فرگرد اسطوره به قلم فرزانه شیدا
* اسطوره ها زاینده اند ! آنان برای فرزندان سرزمین خویش همواره امید
به ارمغان می آورند . *ارد بزرگ
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 17:38 توسط فرزانه شیدا
|